
من در این وبلاگ معمولا به مسائل مرتبط با کوهنوردی می پردازم اما فاجعه از بس تاثیر گذار و عمیق بود که نمیشد نگفت ، ندید ، و نخواند .

در برنامه خاله شادونه که در شهر خرم دره استان زنجان برگذار شد 3 کودک خردسال زیر دست و پای مردم کشته شدند . و بهتره بگیم له شدن ! له ! انگار نه انگار که این فرشته های کوچولو چند دقیقه قبل از حادثه سراپا شادی و خنده بودن . انگار نه انگار که پدر یا مادر این کوچولوها چند دقیقه قبل به خودشون میبالیدن و سرشار از رضایت بودن که تونستن دل جگر گوشه هاشون رو شاد کنن .
بعد چی شد ؟
نوشتن در این مورد سخته . خیلی سخت هر چقدر هم که سعی کنم نمیتونم عمق فاجعه رو بنویسم . شاید تو روزهایی که مطالبات انسانی ما جای خودش رو داده به بحث در مورد قیمت بنزین لیتری 1000 یا 1200 تومان و یا قطع یارانه ها و ... دال بر دل نازکی من باشه که باید بگم کاملا درسته ، اگه من قرار باشه بین یک دل سخت و بی رحم و شفقت و یک دل نازک و زود رنج یکی رو انتخاب کنم قطعا" انتخاب من دومی خواهد بود .
مطلبی رو در سایت http://www.shooshan.ir مطالعه کردم که بنظرم به خوبی این حادثه تلخ رو بررسی و تحلیل کرده ، با حفظ امانت داری عین مطلب رو وبلاگ قرار دادم تا دوستان هم بخونن .
کاش کمی در رفتارمان ، رفتارم ... تحمل داشته باشم ، اندیشه کنم ، آرامتر باشم و دیگران را نیز ببینم ... کاش بتوانم .
" یا حق "
برخی آقایان تهیه کننده هم کارشان سکه تر است. فقط کافی است سالنی در شهری تهیه کنند، مجوزی بگیرند و ترتیب حمل و نقل عوامل برنامه و جنگ را بدهند و آن وقت چند هزار بلیت بفروشند که البته هر چه بیشتر بهتر !
«دایی نگار کوچولو نیز که از این ماجرا بسیار متأثر است، گفت: نگار ساعت 2 بعد از ظهر به همراه مادر و خواهر 3 ماههاش از خانه خارج شد. اما پس از پایان برنامه خاله شادونه وقتی بچهها به سمت مادران خود حرکت میکردند شماری از مادران به خاطر ازدحام جمعیت به طبقه پایین افتاده و بچهها زیر دست و پای آنها له شده بودند. این مرد با اعلام این که وضع روحی پدر و مادر نگار بسیار ناراحتکننده است، گفت : مادر نگار میگوید در لحظه آخر نگار را دیده که برای وی دست تکان داده است، اما در یک لحظه از جلوی چشمش ناپدید شده و پس از چند دقیقه جنازه وی را روی دست یکی از زنان دیده است»
برشی از گزارش ایرنا از واقعه
امید حلالی : خرم دره در استان زنجان شهری است با 65 هزار نفر. گروه صنعتی مینو در آن واقع است و شهر جمع و جوری به حساب می آید. برای برنامه «خاله شادونه» که از برنامه های تلویزیونی محبوب کودکان به حساب می آید - با آن لباس های رنگ و وارنگ و روحیه شاد - تبلیغات کرده و در مهدهای کودک و دبستان ها برای پنجشنبه بلیت فروشی می کنند. بعد هم حتما اصرار بچه هاست به مادران شان برای حضور در این جنگ که خنده های خاله را ببینند و با او عکسی دسته جمعی و اگر دست دهد عکسی به یادگار بگیرند. تبلیغات و بلیت فروشی موفق است و احتمالن نوید برنامه ای پر سود را برای برگزار کنندگان می دهد با 7 هزار بلیت فروشی اما حتم هیچ کدام از مجریان، خاله شادونه و مادران نمی دانستند که چه حادثه شومی در کمین است.
پس از اجرای برنامه به شرح ... آنچه در خبرگزاری ها گفته اند که خاله شادونه محبوب اعلام می کنند که بچه ها پیش مادران شان برگردند و همهمه ای که برپا می شود، گروه نمایش سالن با گنجایش 3 هزار نفری را از درهای بزرگ اصلی ترک می کنند و جمعیت 7 هزار نفری می مانند و درهای کوچک سالن و هول رسیدن کودکان به مادران شان. حادثه تلخ روی می دهد و همان طور که در بخشی از واقعه نگاری ایرنا آمده 3 کودک زیر دست و پا می روند و کشته می شوند (نگار صالحی 7 ساله از هیدج، مهدی مولایی 3 ساله از ابهر و بهاره شادمهر 6 ساله از خرمدره) و 4 کودک دیگر رهسپار بیمارستان می شوند.
در حال حاضر سالن ورزشی محل اجرا برای تحقیقات پلیسی پلمپ شده است و عوامل برنامه با شکایت خانواده قربانیان دستگیر شده اند. ما نیز قرار نیست شم کاراگاهی از خود نشان بدهیم و بگوییم کی و به چه میزان مقصر و گناهکار است اما در صلاحیت ماست که قدری ماجرا را «آسیب شناسی فرهنگی» کنیم کاری که در تحقیقات پلیسی خود را نشان نمی دهد.
-1 مجریان و شخصیت های معروف سینما و تلویزیون بیشتر درآمد پرسودشان از اجرای برنامه های جنگ در شهرستان ها و پایتخت است و بدین ترتیب درآمد صدا و سیمایی شان در حاشیه قرار می گیرد. یعنی اینکه اگر شخصیتی در صدا و سیما معروف شود اما ریالی نیز حق الزحمه نگیرد برد کرده نه زیان. بازار این دست هنرمندان بیرون صدا و سیما خیلی سکه است خاصه در ایام خاص و مناسبت ها به طوری که بیشتر آنها مدیربرنامه دارند و خوشبختانه از کار و باری سکه برخوردارند که مجری های طراز اول برنامه های کودکان امثال عمو پورنگ، عمو قناد و قلقلی و خاله شادونه به یمن هنرنمایی شان و داشتن برنامه در بهترین اوقات شبانه روز و با ساعت بالا از این شمول خارج نیستند که البته ما قصد زیر سئوال بردن زحمات شان را نداریم و خاصه خاله شادونه توانایی میخکوب کردن بچه ها را برای ساعاتی پای گیرنده ها دارد اما صدا و سیما باید پاسخ بدهد که چطور به یک مجری ساعت ها و هر روز وقت می دهد اما بسیاری نخبگان حتا برای یک دقیقه هم تا بحال در صدا و سیما برای بیان حرف های جدی وقت نداشته اند!
-2 برخی آقایان تهیه کننده هم کارشان سکه تر است. فقط کافی است سالنی در شهری تهیه کنند، مجوزی بگیرند و ترتیب حمل و نقل عوامل برنامه و جنگ را بدهند و آن وقت چند هزار بلیت بفروشند که البته هر چه بیشتر بهتر، بدون توجه به ظرفیت سالن و گنجایش محل. وقتی که قرار است اجرا تجاری باشد و نه فرهنگ سازی و سرگرمی ...
نیز در نظر داشته باشیم که در چنین برنامه هایی همه کم و کسری های سالن و پذیرایی تحت لوای یک «نام بزرگ» پوشیده و توجیه می شود و در صورت برگزاری چنین جشن و برنامه ای در هر یک از شهرهای زیر 100 هزار نفر کشور که در آنها کار فرهنگی درخوری صورت نگرفته ممکن است در اثر هجوم جمعیت و استقبال بیرون از حدشان و عدم تدبیر برگزار کنندگان چنین اتفاقات شومی تکرار شود.
-3 حادثه فوق نشان می دهد که حاشیه های کشور تا چه حد تشنه کار فرهنگی و سرگرمی هستند. از یک شهر 65 هزار نفری 7 هزار مادر و کودک به سالن می آیند و اسامی کشته ها نشان می دهد که 2 کودک مربوط به شهرهای کوچک تر همجوار هستند که حتما برای تماشای برنامه خاله به خرم دره آمده اند. پس در این میان سازمان معظم صدا و سیما و وزارت فخیمه فرهنگ و ارشاد که می بایست توزیع عادلانه کار فرهنگی در کشور را بر عهده داشته باشند چه می کنند؟ کی قرار است مناطق مختلف کشور سطحی هم تراز در فرصت های فرهنگی داشته باشند؟
-4 ورزشکاران و فوتبالیست های ما در لیگ پول خوبی از باشگاه ها می گیرند. کارگردانان ما وقتی فیلم متوسطی هم بسازند خوب می فروشند. مجریان و بازیگران و خوانندگان هم به جنگ ها که می آیند پول خود را جلو جلو طلب کرده و شماره حساب معرفی می کنند و به باقی برنامه هم کاری ندارند و دیده ایم که اگر از وضعیت سالن خیلی ناراضی باشند محل را حتا شده در وسط برنامه بی اعتنا به تماشاچیان ترک می کنند! به کرات از قراردادهای کلان در فصل نقل و انتقال ها می شنویم و همین طور از بد اخلاقی های این قشر اما کمتر شنیده ایم که فلان مجری، بازیگر، خواننده یا ورزش کار ، بنیاد خیریه ای را تاسیس کرده باشد یا به نفع فلان انجمن به میدان و اجرا آمده باشد یا کاری نمادین بنماید. به غیر از خدا حلال کند کار نیک «علی کریمی» در اهدای پیراهن خود به چاق ترین نوجوان ایرانی در حاشیه بازی پرسپولیس و صبای قم و سفر نیکوکارانه ی «کتایون ریاحی» به چند روستای محروم استان کرمان و هرمزگان دیگر در انبوهه ی خبرهای هر روزه یاد نداریم واقعه ای نیک از این دست را... که نسبت به همکاران غربی شان فارغ از انگیزه ها و کارگردانان پشت سر و پشت صحنه ها بسیار در اقلیت و انزوا هستند.
-5 راستی را می خواهیم چه کنیم؟ کی قرار است به خود بیاییم؟ چرا این خانم ها و آقایان معروف مجری و هنرپیشه و فوتبالیست و ... که به لطف خدا و مردم (تماشاگران توپ گرد و تلویزیون) به نان و نوایی رسیده اند، به درآمد و ماشین های مدل بالا و خانه های اعیانی شمال شهری و یلا و حساب های پر بانکی، قدری به خود نمی آیند و پیاده نمی شوند تا با مردم حرکت کنند؟ همین مردمی که تشویق های آنان باعث شده تا چنین کسانی شکل بگیرند و معروف شوند؟ چرا این عزیزان حاضر نیستند برای خود تعریف کنند که زکات معروفیت شان حضور در بین مردم و پاسخ حداقلی به تقاضاهای آنان از قبیل امضا دادن و گرفتن عکس یادگاری است و مهم تر از آن شرکت در کارهای خیریه و این کار را نباید با تبختر و کبر و منت گزاردن بر مخاطبان انجام دهند.
آیا آنها متوجه کارهای لیونر مسی، زین الدین زیدان و پرنس دایانای فقید بوده اند؟ با احترام به شهاب حسینی و عزت الله انتظامی و علی کریمی و ...
بجاست که بیاد بیاوریم سوژه فیلم «سوپر استار» اثر تهمینه میلانی با بازی درخشان شهاب حسینی را که در آن : « کوروش زند یک سوپراستار جوان سینما است که موفقیت و شهرت، او را به آدمی مغرور و خوش گذران و غرق در فساد تبدیل کردهاست. سر صحنه فیلمبرداری یکی از فیلمهایش دختر نوجوانی سعی میکند خودش را به او نزدیک کند و کوروش، دخترک را که خودش را رها عظیمی معرفی میکند، به خانه اش میبرد. رها ادعا میکند که دختر کوروش از نخستین زن زندگی او - مهناز - است؛ زمانی که او در شانزده سالگی با مهناز آشنا شده بود. اما کوروش انکار میکند و میگوید او و مهناز در همان سال ها بچه ناخواسته شان را سقط کردهاند. رها هم میگوید که مادرش برای رضایت و آسوده کردن خاطر کوروش ادعای سقط جنین کرده اما در واقع بچه اش را نگه داشتهاست و ...» یا بیاد بیاوریم آن مناظره در برنامه 90 را که اولی دومی را نگم نگم تهدید می کند تا نگوید که چه بچه هایی را در گوشه و کنار تهران پدر است بدون اینکه بالای سرشان باشد!»
راستی این همه هنرپیشه و ورزشکار معروف آمدند و رفتند و فواره معروفیت شان بالا رفت و به زیر آمد اما کدام شان شدند «جهان پهلوان غلامرضا تختی» در دستگیری مستمندان و مستضعفان و یتیم نوازی؟
آیا وقت تجدیدنظری اساسی در رفتارهای این عزیزان نرسیده است؟
لازم نیست به سال های دور برگردیم، تنها کافیست نگاهی به حوادث سالهای اخیر در قلل هیمالیا بیندازیم تا دریابیم که در هر فصل کوهنوردان ایرانی یک پای ثابت حوادث کوهنوردی در هیمالیا بوده اند. انگار اصلا عادت شده است که در هر فصل حداقل یک کوهنورد ایرانی به دلایل مختلف از ادم مغزی ریوی گرفته تا حادثه سقوط در هیمالیا جان خود را از دست بدهد.

از سال 87 شروع کنیم، سامان نعمتی کوهنورد قروه ای در ارتفاعات این قله ناپدید شد و جستجوها برای یافتن او به جایی نرسید. در همین سال نیز «دکتر سعید بهاءلو» پزشک تیم ملی امید ایران در ارتفاعات قله تیلیچوپیک بر اثر سقوط ناپدید و جان خود را از دست داد.
در سال 88 مهدی اعتمادی فر کوهنورد مستقل ایرانی که به همراه یک تیم خارجی در تلاش بر روی قله دائولاگیری بود، در ارتفاعات این قله ناپدید شد.
در سال 1390 عیسی میرشکاری کوهنورد جیرفتی در ارتفاعات قله ماناسلو جان خود را از دست داد. جسد این کوهنورد کرمانی بعد از انتقال به ایران در زادگاهش جیرفت به خاک سپرده شد. در همین سال هیمالیانورد زن ایرانی «لیلا اسفندیاری» در بازگشت از قله گاشربروم 2 به دلیل سقوط ناپدید و جان خود را از دست داد.
امسال نیز با آغاز فصل صعودها در هیمالیا و تلاش تعداد زیادی از کوهنوردان کشورمان در هیمالیا، نگران تکرار حوادث مشابه سال های اخیر بودیم، حوادثی که ممکن بود به هر دلیلی برای هر یک از کوهنوردان کشورمان پیش آید
بعد از اطلاع از خبر حادثه جعفر ناصری کوهنورد تهرانی تلاش کننده بر روی قله ماناسلو، بازهم حادثه ای دیگر به تاریخچه حوادث کوهنوردی کشورمان در هیمالیا افزوده شد، حوادثی که گویا تبدیل به یک عادت فصلی برای کوهنوردی کشورمان شده است، حادثه ای که بازهم ضعف ها و خلاء های این ورزش را نمایان کرد. حادثه ای که بازهم شادی صعودهای دیگر کوهنوردان کشورمان را به کاممان تلخ کرد. حادثه ای که دوباره یاد محمد اوراز، داوود خادم، سامان نعمتی، دکتر بهاءلو، مهدی اعتمادی فر، لیلا اسفندیاری، عیسی میرشکاری و ... را در یادها زنده کرد.
منبع : کوه نیوز

عیسی میرشکاری در راه صعود به ماناسلو جان سپرد!
عیسی میرشکاری نخستین درگذشتهی کوهنوردی ایران در سال ۱۳۹۰ است. عیسی در راه صعود به کوهی بلند جان خود را از دست داد، اما مرگ ایرانیان در کوه تنها در راه صعود به کوههای بلند و تنها در هیمالیا روی نمیدهد. در کوههای شمال تهران و در دیگر کوههای وطن هم، کوهنوردان میمیرند تا شاید...
شاید تعداد کشتههای کوه با کشتههای جادههایمان رقابت کند!
شاید بتوانیم آمار بیشترین کشتهها در کوه را به ایران اختصاص دهیم!
شاید بتوانیم اهمیت آموزش را به هیچ انگاریم!
شاید بتوانیم اهمیت تجربه را به هیچ انگاریم!
بقیه در ادامه مطلب :


به نقل از پایگاه اطلاع رسانی فدراسیون کوه نوردی و صعودهای ورزشی، دقایقی پیش و بر اساس تماس تلفنی«فرخنده صادق»، وی خبر از صعود «عظیم قیچی ساز» بر فراز قلهی ۸۰۹۱ متری «آناپورنا» داد.

آقای "عظیم قیچی ساز" که ۱۰ فرودین ماه سال جاری با هلی کوپتر وارد بیس کمپ آناپورنا به ارتفاع ۴۱۵۰ متر شده بود
پس از استراحت و هم هوایی در کمپهای ۱ به ارتفاع ۵۰۰۰ متر ، کمپ ۲ به ارتفاع ۵۷۰۰ متر و کمپ کمپ ۳ به ارتفاع ۷۳۵۰ متر به همراه 7 کوهنورد از کشورهای چک، لهستان و همینطور دو شرپای نپالی هم شب گذشته ( 91/2/16 ) در کمپ 4 بسر برده نیمه شب 6 آوریل (دیشب) تلاش خود را برای صعود به آناپورنا آغاز و بنا به گزارش «فرخنده صادق» : «عظیم قیچی ساز» ساعت ۷:۵۵ بامداد به وقت محلی و ساعت ۶:۴۵هفدهم اردیبهشت ۹۱ به وقت «ایران» موفق شد برای اولین بار این قله را به نام «ایران» و «ایرانی» صعود کند.
بر خود لازم میدانم این افتخار را به عظیم قیچی ساز ، خانواده محترمش ، هموطنان ایرانی خصوصا جامعه کوهنوردی صمیمانه تبریک گفته و بازگشتی همراه با سلامتی برای ایشان و سایر همنوردانش را از خداوند بزرگ خواستار باشم
لازم به ذکر است آناپورنا هشتمین صعود موفق عظیم قیچی ساز به قلل هشت هزار متری است

باشد تا زمانی که علفی میروید
و آبی روان است
روح بزرگ از تو حفاظت کند
باشد تا بادهای گرم بهشتی
به نرمی بر ماوایت بوزد
باشد تا کفشهایت در انبوه برف ها
ردی فرخنده برجای بگذارد
و باشد تا رنگین کمان
همواره بر شانه هایت بساید .
( دعای تبرک سرخپوستان چروکی )

زنجیره ی مباحث سرپرستی: دانش راهبری
تالیف: دکتر ابوالفضل جوادی
عضو انجمن پزشکی کوهستان ایران
انجمن پزشکی کوهستان ایران: یک راهبر برای بهبود و توسعه ی کارایی و مهارتش، نیاز به دانشهایی دارد که می توان آنها را در سه گروه عمده دسته بندی کرد:
دانش فنی: این دانش شامل شناخت تجهیزات کوه نوردی، کوهستان و مسیر صعود، آب و هوا، اصول تغذیه، کمکهای اولیه، پیمایش و جهت یابی، اردوزنی، بقا در شرایط دشوار و ... می گردد
بقیه در ادامه مطلب
تیم غارنوردان گروه کوهنوردی فراز رشت در مورخ91/2/7 موفق شدند غار سرو در استان مرکزی را به طور کامل پیمایش کنند . لازم بذکر است غارنوردانی از استان مرکزی و گروه کوهنوردی آرش سنندج نیز گروه فراز را در این برنامه همراهی نمودند .
غار چاه سرو با ژرفای 215 متر ، عمیق ترین چاه غار کشف شده در ایران می باشد .
برای مشاهده تعدادی از تصاویر این برنامه به ادامه مطلب مراجعه نمایید

آنچه یک کوهنورد باید بداند ...

"بدون خطر مرگ، کوهنوردی دیگر کوهنوردی نیست ولی در کوهنوردی من به دنبال
مرگ نیستم، دقیقا برعکس آن، من سعی در زنده ماندن دارم. اما زنده ماندن بدون
وجود خطر مرگ نیز بسیار آسان است. کوهنوردی هنر زنده ماندن در شرایط سخت
است که شامل خطر مرگ هم میشود. بهترین کوهنورد کسی نیست که تلاش میکند
تا یکی دوبار کارهای احمقانه بکند و سپس بمیرد. بلکه بهترین کوهنورد کسی است
که سعی میکند بزرگترین کارها را انجام دهد و زنده بماند . . . شما باید نزد خودتان در
نظر بگیرید که فلان کار را میتوانید انجام دهید و یا نمیتوانید. این یکی از اصلیترین
قسمتهای کوهنوردی است که هر لحظه باید یادتان باشد. پیش خودتان بگوئید:
"این حد و مرز من است. بیشتر از این نمیتوانم، باید پائین تر از این حد توقف کنم."
و اگر شما از این حد بالاتر بروید مطمئنا در کوهنوردی کشته خواهید شد..
و هنر کوهنوردی زنده ماندن است نه مردن
با سپاس فراوان از وبلاگ انجمن پزشکی کوهستان ایران
منبع: گروه کوهنوردی اراک
نظرات ()